تیر ۲۶, ۱۴۰۳
قصرشيرين

یادی از «قصری» شیرین سخن

می‌سرود و می‌نواخت با واژه و سخن شیرین می‌گفت از شهری و قصری که عاشقانه‌های ناب در خود نهفته دارد. چنان به زادگاهش دل باخته بود که “قصری” تخلص می‌کرد؛ آخر در اصطلاح محلی قصرشیرین را قصر و اهالی آن را قصری می‌خوانند. کیومرث عباسی(قصری) هم اهل قصرشیرین بود. تعلق خاطر و دلبستگی‌ به زادگاهش چنان بود که با ذکر هر خاطره از این “شهر خاطره” در خود فرو می‌رفت و اشکهای جاری اش را پنهان می‌کرد. دیده‌ام که می‌گویم.
سالها بواسطه وحشی‌گری بعثیون، از زادگاه ویرانش دور افتاده بود. حتی بعد از مدتی که رئیس راهنمایی و رانندگی در کرمانشاه بود، در کرج ساکن شد و قصری برای همیشه از قصر دور شد، مگر بواسطه دیدارهای مسافرتی از این شهر و زیارت اقربای نسبی و یاران قدیمی که اندکشان در قصر مانده بود. قصرشیرین، دیگر برای قصری آن نبود که خاطرات و شخصیت او را ساخته بود. جنگ، بیشتر مردم را به مهاجرت ناخواسته فرستاده بود و کار و زندگی‌اشان در شهرهای دیگر اجبار یافته بود. چنین بود که نه صرفا خصلت تغزلی اشعار قصری، که سخن ساده وخواهش و خاطراتش هم بوی درد و هجران می‌داد. این هجران وقتی برادر آزاده‌اش به اسارت صدامیان در آمد، به اوج خود می‌رسد. بیشتر این جبر و هجر و رنجها را در اشعارش بازتاب داده است. بویژه در اشعاری که با موضوع قصرشیرین ویران شده، دوری از برادر در بند و خاطرات زادگاهش می‌گوید.
در غزل پارسی بی گمان از سرآمدان عصر خویش و مخاطبانی فراتر از مرزهای ایران یافته بود. افتان و خیزان در احوال و احجام شعری و البته رهایی اش از قید و بندهای رایج شاعران محسوس است. گرچه همزمان در قاعده شاعرانگی ماند و چارچوب ادبی خود را حفظ کرد.
قصری گرچه بواسطه غزلهای پارسی به شهرت رسید، اما عمده شهرت او بواسطه غزلهای نابی بود که در سالهای اخیر به زبان کردی سروده بود. شهرت این آثار از آنجا به اوج رسید که با صدای شاعر و به مدد تکنولوژی و فضای مجازی، به مثابه حقیقتی نو در غزل کردی میان مردم و بویژه همولایتی‌ها و ساکنان زادگاهش دست به دست می‌چرخید. او با این اشعار دیگر بار به زادگاه و میان مردمانش بازگشته بود. در عصر فراق، دلخوشی او، حضور در جمع قصرشیرینهای مقیم پایتخت بود که برایشان غزل کردی می‌خواند و از زادگاهش می‌گفت و آنها از شدت احساس و اشتیاق به احترامش به‌پا می‌خاستند. این جمع، در واقع نماد یا شکل کوچک شده قصرشیرین در تهران بود که دلخوشی می‌آفرید، هم برای قصری و هم قصری‌‌ها. قصری گرچه در البرز ساکن شده ، اما دلش در “بازی دراز” و “آخ داخ” وجای مانده بود. در اشعارش نیز توصیه کرده بود که او را در تهران به خاک نسپارند. چنانکه سروده که “من قصری ام مبادا مرا در تهران دفنم کنید”. چنین است که خاکسپاری اش در تهران برای بسیاری از مردم و دوستدارانش جای سئوال و حسرت بود.
در عصری که در محافل ادبی سخن گفتن از شعر کلاسیک و قالبهایی که در نظر نسل جوان، سنت گرایی و کهنه پردازی خوانده می‌شود، این قصری بود که جانی دیگر بار به سنت اسلاف ادبی خویش داد و راه و روش آنها در گرایش به قالب و وزن شعر را احیا کرد. گرچه در شعر کردی جنوبی انکار نمی‌توان کرد که جوانترها پیشتاز و زودتر از قصری به زبان کردی غزل سروده‌اند، اما نه با طعم قصری. گویش قصری در میان شاخه های جنوبی زبان کردی، نخستین بار است که قالب و محتوای غزل کلاسیک به خود می‌گیرد و او نخستین چراغ را در این زمینه در زادگاهش روشن کرد. خصلت و غلظت غزلهای کردی قصری چنان است که در ادبیات کردی او را باید با شعرای کلاسیکی چون نالی ، محوی و سالم مقایسه کرد. او محاورات روزمره و تمنیات عاشقانه عامه را به زبان شعر و قالب غزل آورد که باید گفت طرحی نو در انداخته است، شاعری که کمتر سخن گفت و بیشتر سرود.
باری، قصری خویش را با واژگان مکتوب و هویت تغزلی‌اش به ثبت رساند. دریغ که مصاحبه‌ای مطبوعاتی و دیدار “چهره به چهره” آن گونه که با ثبت آن، دل به کام و آرامش برسد، ممکن نشد. گرچه صدای گرم و نجوای غزل‌وارش در پشت تلفن، به مثابه خاطره‌ای شیرین همچنان در گوش وروانم ماندگار است.نخستین بار با نام کبومرث عباسی در مجموعه شعر “آیه‌های زمینی آواز” آشنا شدم. رحمان صنعتی که کتابدار کتابخانه عمومی قصرشیرین بود، کتاب را به دست داشت و معرفی‌اش کرد که همشهری‌ و از شعرای خوب و مورد علاقه اوست. به گمانم سال ۱۳۷۹ بود. اولین بار او را در سایه سار عصرگاهی بوستان “در پم” در قصرشیرین دیدم. در جمع سپیدموهای هم سن و سالش نشسته و به زیارت دیار و یار آمده بود. به جمع وارد نشدم و همان حوالی کسی را واسطه کردم که سخنی بگوید و مهمان من شود برای مصاحبه‌ای مطبوعاتی. نشناخت، نپذیرفت و آن جمع نیز، بواسطه همگنی سن و گذر عمرشان، “جمع اسرار” بود، نه “جمع اصرار” برای پیگیری و کنجکاوی خبرنگارانه جوانی نوکار چون من. شاید شرم ناشی از ناپختگی و خامه خام و یا ضرورت ادای ادب “دوری گزیدن” از جمع بزرگان ناشناخته، چنین حکم می‌کرد که از خیر مصاحبه بگذرم. به هر صورت فضا و رضای گفت و گو نبود و نشد.
نخستین دیدارمان اما در سال ۱۳۸۳ در کنگره ادبیات کردی در کرماشان ممکن شد. آخرین دیدار هم بود. سخن فراوان گفتیم و نسبتا صمیمی شده بودیم. به غایت مورد محبت و تفقد او قرار گرفتم. وقتی از بزرگان و سرنوشت شهر و خاطرات قصرشیرین می‌گفت، اشک در چشمانش حلقه بست. گفت: “اشکام در آوردی”! مصاحبه این بار به دلیلی دیگر ممکن نشد. سخن به مسیری رفت که تصور نمی‌کردم؛ فضایی نوستالژیک، احساسی و حسرت آلود که شنیدنش اشتیاق برانگیزتر از مصاحبه رسمی بود. کتابی به نام “گزیده ادبیات معاصر” که بخشی از اشعار پارسی او را در بر می‌گرفت، به دست داشت. کتاب را هدیه داد و از شوق، شکفتم! هنوز به یاد و یادگار دارمش از دوست! چون نی، می‌نالید از زخمهای جنگ، ویرانی زادگاهش و فراق یاران که بعضا آسمانی شده بودند و اینکه خودش سالهاست ساکن کرج شده است. تاآخر عمر نیز در این شهر ماند و حیات را بدرود گفت.
همواره در این سالها و به فاصله‌ای چند، صدای او را پشت تلفن می‌شنیدم. آخرین بار در همین ایام کرونا بود که با صدایش روحم تازه شد. آرژین پسرم کلاس دوم بود که از پشست تلفن برایش غزل “برشن برشن” را بازخواند.بسیار مسرورش کرد و شکفت و شگفت زده گفت: از خودم بهتر می‌خواند!
تمام این سالها اما، مترصد و منتظر فرصت دیداری دیگر بودم که برای تحقق “آخرین وعده دیدار” و ثبت رسانه‌ای، سخن چهره به چهره داشته باشیم که به هردلیل ممکن نشد. زلزله، کرونا و تراکم کاری را اگر دلیل تلقی نکنیم، مشکلات ناشی از کار روزنامه نگاری و سختی تعادل معیشت و کار‌حرفه‌ای و البته روزگار تلخ کار در “سیروان” همه مانع از آن بود که به دیدار او بروم. تا اینکه در کمال نا باوری خبر جاودانگی‌اش نیز از راه رسید و به هیمن زودی یک سال از آن گذشت.
به مثابه اصل و کتاب ژیلا بنی یعقوب که “روزنامه نگاران غصه می‌خورند و پیر می‌شوند” و به سان سنت دیگران که رفتند و آهشان بر اندام و روان ما باقیست، حسرتی عمیق و دریغی دردآلود بر دل ناکام ما نشاند و دیدار را به قیامت سپرد. نامش جاوید و جایگاهش در جنت جاودانه باد.

نویسنده: فیض‌الله پیری

منبع: بلوط

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *