«Nights of Hero100 » در نگاه اول داستانی فانتزی درباره عشق، اغوا و زنی است که میان دو مرد گرفتار شده. اما واقعیت فیلم بیشتر ازین است. دوربین روایتگر چیزی پیش از عشق است: بدنمندی، میل و صدا.
فیلم چند کلیشهی قدیمی درباره زنان را خیلی ساده و بدون توضیح اضافه پیش چشم تماشاگر میگذارد. توقع بارداری. Cherry بهعنوان یک زن متأهل، باید هرچه سریعتر باردار شود. انگار ارزش ازدواج او در تواناییاش برای تولید یک وارث خلاصه میشود. اما نکته جالب این است که فیلم تقریباً هیچ توضیحی دربارهی بیمیلی Jerome به رابطه با همسرش نمیدهد. Cherry هرگز از سوی همسرش لمس نشده مسئولیت بارداری اما همچنان بر دوش اوست.
این غیبت معنادار است. مسئله فیلم این نیست که چرا مرد میل ندارد؛ مسئله این است که چرا وقتی تولیدمثل اتفاق نمیافتد، فقط بدن زن تبدیل به مسئله میشود. چرا پرسشی از بدن مرد مطرح نمیشود؟
Cherry نه تنها رابطهای با همسرش ندارد بلکه هنوز فرصت نکرده نیازها و میل خودش را بشناسد. او هیچ تجربهی خواستهشدن را ندارد. در جهانی که ارتباط پیش از ازدواج تابو است، دختران قرار است منتظر بمانند تا خواسته شوند. بعد نیازهایشان را در ازدواج پیدا کنند. نه لزوماً با کسی که دوستش دارند. بلکه با کسی که ازدواج با او برایشان ممکن شده است. در این جهان، بدن زن چیزی نیست که متعلق به خودش باشد. بدن او بررسی، کنترل و دربارهی آیندهاش تصمیم گرفته میشود.
در ادامه فیلم مفهوم زن بهعنوان «کالا» را وارد داستان میکند. شرطبندی Jerome و Manfred شاید در ظاهر یک شوخی مردانه باشد اما موضوع این شوخی یک انسان است. دو مرد دربارهی یک زن شرط میبندند. دربارهی اینکه آیا یکی از آنها میتواند او را به دست بیاورد یا نه. این تصویر چندان هم دور از واقعیت تاریخی نیست. مردانی که به خاطر بدهی، همسرشان را به مرد دیگری میسپارند. پدرانی که دخترشان را در ازای پول یا موقعیت اجتماعی به ازدواج دیگری در میآورند. زنانی که در معاملههایی دربارهی زندگی خودشان، هیچ نقشی در تصمیمگیری ندارند.
صحنه نخست فیلم با یک ازدواج اجباری شروع میشود. فیلم در ادامه به شکل جالبی مفهوم رمانتیک ازدواج را زیر سؤال میبرد. اگر دو نفر هیچ رابطهی عاطفی، جنسی و حتی زندگی مشترکی ندارند، دقیقاً چه چیزی آنها را زن و شوهر میکند؟ اگر زندگی فردی هرکدام از آنها جداست، ازدواج کجای زندگیشان قرار دارد؟ سر یک میز غذا خوردن؟ داشتن یک خانه؟ یا تختخوابی که قرار است محل اجرای وظیفهی زناشویی باشد؟ فیلم به نظر میرسد عامدانه ازدواج را از معنای عاشقانهاش جدا میکند. تا نشان دهد ازدواج، وقتی از صمیمیت و انتخاب خالی شود، میتواند فقط یک قرارداد اجتماعی برای دسترسی به بدن و زندگی دیگری باشد.
در این میان، Manfred شخصیت جالبی است. چون فیلم او را به یک مرد خشن تبدیل نمیکند. او به Cherry تجاوز نمیکند. برای تصاحب او از زور استفاده نمیکند. سعی میکند با بدن خودش او را جذب کند. زیبا میشود، اغوا میکند و از جذابیت فیزیکیاش استفاده میکند. اما مشکل Manfred این است که Cherry در کنار خودش کسی را دارد که روش دیگری را برای رسیدن به او بلد است. Hero که داستان میگوید.
Manfred بدنش را به نمایش میگذارد. Hero به ذهن و جهان درونی Cherry راه پیدا میکند. Manfred میخواهد Cherry را به دست بیاورد. Hero او را بهتر میبیند. بیشک یکی از مهمترین لحظههای فیلم بوسهی Cherry و Hero است. این صحنه فقط یک عاشقانهی ناگهانی نیست. Cherry برای نخستین بار تجربهای را پیدا میکند که در آن میل و امنیت همزمان وجود دارند. او کسی را میبوسد که به او توجه دارد اما قرار نیست چیزی از او مطالبه کند. کسی که کنارش میماند، حرفش را میشنود و بدنش را ملک خودش نمیداند.
به همین دلیل وقتی Cherry بعداً Manfred را میبوسد به تصویر بوسیدهشدن توسط Hero برمیگردد. فیلم به شکلی ظریف نشان میدهد که میل برای Cherry دیگر فقط «خواستن» نیست. او تفاوت میان شهوت و صمیمیت را فهمیده است. او حالا میداند که میتوان کسی را خواست و در عین حال در کنار او احساس امنیت کرد. شاید به همین دلیل رابطهی Cherry و Hero مهمتر از مثلث عاشقانهی فیلم است. این رابطه دربارهی پیدا کردن کسی نیست که «نجاتت بدهد». دربارهی پیدا کردن کسی است که در کنارش بتوانی خودت باشی.
و اینجا داستانگویی Hero محور اصلی فیلم میشود. این بخش فیلم آشکارا ما را به یاد شهرزاد در «هزار و یک شب» میاندازد. شهرزاد برای زنده ماندن داستان میگوید؛ اما داستان گفتن او فقط یک سرگرمی نیست. برای منِ ایرانی این ارجاع جذابتر هم میشود. شهرزاد با داستان گفتن، مرگ خودش را به تعویق میاندازد. Hero از داستان برای نجات Cherry استفاده میکند. در فیلم قصهگویی تنها از مرگ جلوگیری نمیکند. بلکه چیز دیگری را هم به تعویق میاندازد: اجبار به تن دادن. در هر دو داستان، زن برای اینکه اختیار زندگیاش را از دست ندهد، روایتگو میکند. داستان به نوعی مقاومت تبدیل میشود.
فیلم یک قدم جلوتر میرود. داستان فقط جان یک زن را نجات نمیدهد؛ میتواند به دیگری آگاهی بدهد. سه خواهر فیلم برای همین اهمیت دارند. آنها قهرمانانی استثنایی نیستند. زنانی هستند که میخوانند، مینویسند و میخواهند روایت خودشان را داشته باشند. مرگ آنها پایان داستانشان نیست. آغاز انتتشار داستانشان است. این الگو در پایان برای Hero و Cherry تکرار میشود.
مرگ آنها به معنای پایان نیست. وقتی Cherry فریاد میزند که هنوز نمرده، هنوز زنده است و باید اجازه داشته باشد حرف بزند، همه فیلم در یک جمله جمع میشود: من هستم! سیستم قبل از اینکه بدن او را بکشد، تلاش کرده صدای او را از بین ببرد. اما موفق نمیشود. چون داستان باقی میماند.
حضور و نقش سربازها در پایان فیلم بسیار مهم است. نویسنده نشان میدهد تغییر فقط توسط زنان اتفاق نمیافتد. سربازانی که شنونده داستان بودهاند. آنها را نمیسوزاند. داستان را تمام نمیکنند. کتابها را پخش میکنند. به بقای داستان کمک میکنند. روایت از دست یک نفر به دست نفر دیگری منتقل میشود. در نهایت یک قصه موجب آگاهی جمعی را فراهم میکند.

Leave a Reply