اگر تنهایی دردناک است، آیا همیشه به دلیل فقدان دیگری است؟ یا ممکن است آنچه در تنهایی دردناک میشود، نه غیاب دیگری، بلکه حضور چیزی باشد که در حضور او میتوانستیم همچنان به تعویقش بیندازیم؟
معمولاً وقتی از تنهایی سخن میگوییم، از مواجههی فرد با خویشتن سخن گفتهایم؛ گویی تنهایی پردهای را کنار میزند و فرد ناگزیر میشود با «خود» مواجه شود. اما اینجا مسئله چیز دیگری است. آنچه تنهایی آشکار میکند، الزاماً یک «خودِ پنهان» نیست. شاید تنهایی شرایطی فراهم میکند که در آن برخی اعمال دیگر نمیتوانند به تعویق بیفتند. مسئله نه شناخت خویشتن، بلکه مواجهه با ضرورت کنش است.
در حضور دیگری، حتی اگر این حضور لزوماً به معنای گفتوگوی مستقیم نباشد، بخشی از توجه ما در شبکهای از انتظارها، پاسخها، عواطف و امکانات مشترک توزیع میشود. دیگری چیزی را از ما نمیگیرد به معنای مالکیت یا محرومیت؛ بلکه حضور او امکانهای دیگری برای زمان ما میسازد. ممکن است پیام دهیم، منتظر بمانیم، پاسخ دهیم، دربارهی پاسخ فکر کنیم، یا صرفاً به امکان حضور او فکر کنیم. اینها خودشان اعمالی واقعیاند. بنابراین مسئله این نیست که رابطه «وقت ما را تلف میکند». مسئله این است که هر شکلی از تعامل، بخشی از زمان و توجهی را مصرف میکند که میتوانست به کنشی دیگر اختصاص یابد.
از اینجا مفهوم «هزینهی فرصت تعامل» اهمیت پیدا میکند.
برای یک دانشجو، این کنشِ بهتعویقافتاده ممکن است نوشتن پروپوزال باشد؛ برای دیگری، تصمیم نهایی دربارهی ترک یک فرصت شغلی؛ برای نویسندهای، نشستن و نوشتن متنی که مدتهاست در ذهن او وجود دارد اما هنوز به جهان نیامده است. این اعمال ضرورتاً بزرگ یا قهرمانانه نیستند. آنچه آنها را به مسئله تبدیل میکند، این است که فرد میداند باید انجامشان دهد و در عین حال، پیوسته امکان انجامشان را به آینده منتقل میکند.
پس شاید ترس از تنهایی، همیشه ترس از «تنها بودن» نباشد. ممکن است ترس از آن چیزی باشد که در تنهایی دیگر نمیتوان به حضور دیگری حواله داد.
در این معنا، فردی که از تنهایی به حضور یا حتی به خیال حضور دیگری پناه میبرد، الزاماً از خود فرار نمیکند. شاید او از ضرورت کنش فاصله میگیرد. حضور دیگری میتواند برای او تبدیل به میانجیای شود که برخورد با آن ضرورت را عقب میاندازد. بنابراین، پرسش «چگونه تنهایی را تحمل کنیم؟» پرسش کافیای نیست. پرسش دقیقتر این است: وقتی دیگری دیگر میان ما و کنشهای ضروریمان قرار ندارد، چه چیزی ناگهان ممکن میشود؟
اما اینجا نباید به ستایش سادهلوحانهی تنهایی رسید. تنهایی و خلوت یکی نیستند و انزوا نیز با هیچیک از آنها مترادف نیست. فردی ممکن است در خلوت کار کند و در عین حال عمیقاً در جهان مشترک حضور داشته باشد. نویسندهای که دور از شهر و شلوغی، در اتاقی تنها کتابی مینویسد که بعدها هزاران نفر دربارهاش سخن میگویند، آیا منزوی است؟ اگر خلوت او به تولید چیزی منجر شود که دوباره وارد جهان مشترک شود، آیا میتوان آن را صرفاً فقدان کنش جمعی دانست؟
اینجاست که تمایز میان خلوت و انزوا اهمیت پیدا میکند. انزوایی که امکان عمل مشترک را از بین میبرد با خلوتی که چیزی را برای ورود دوباره به جهان آماده میکند، یکسان نیست. اگر انزوای فرد به خلق ابزاری برای تعامل آینده منجر شود، نسبت آن با جهان اجتماعی چگونه باید فهمیده شود؟
این پرسش در نسبت با اندیشهی هانا آرنت نیز اهمیت پیدا میکند. اگر انزوا میتواند به گسست از امکان کنش جمعی بینجامد، آیا هر عقبنشینی از اجتماع را باید در همین چارچوب فهمید؟ شاید لازم باشد میان کنارهگیریای که جهان مشترک را فقیرتر میکند و خلوتی که امکان ورود متفاوتی به جهان را فراهم میآورد تمایز بگذاریم.
بنابراین مسئله بر سر انتخاب میان «تنهایی» و «تعامل» نیست. مسئله بر سر فهم اقتصادی است که در آن هر دو، زمان، توجه و امکانهای متفاوتی را طلب میکنند. تعامل چیزی به فرد میدهد که خلوت به تنهایی قادر به تولید آن نیست: بازخورد، تعلق، تجربهی مشترک، شناخت متقابل و امکان کنش جمعی. اما تعامل نیز هزینه دارد؛ بخشی از زمان و توجهی را که میتوانست صرف خلقت، تصمیم یا عملی ضروری شود، به خود اختصاص میدهد.
پس پرسش نهایی شاید این نباشد که «آیا تنهایی بهتر از رابطه است؟» بلکه این باشد:
هر رابطه چه چیزی از فرد میگیرد و چه چیزی به او بازمیگرداند؟
تعامل باید تا چه اندازه معنا، تعلق، شناخت یا امکان کنش مشترک تولید کند تا هزینهی فرصتِ خلوت را جبران کند؟ و برعکس، خلوت باید چه چیزی را ممکن کند تا هزینهی فاصله گرفتن از دیگری موجه شود؟
شاید آنچه باید دوباره دربارهاش فکر کنیم، نه اهمیت تنهایی ــ که بسیار دربارهاش گفته شده ــ بلکه قیمت حضور دیگری باشد. هر بار که دیگری وارد زمان ما میشود، چیزی امکان مییابد و چیزی دیگر به تعویق میافتد. و هر بار که دیگری غایب میشود، چیزی از دست میرود و چیزی دیگر فرصت تحقق پیدا میکند.
در این صورت، تنهایی نه ضرورتاً فقدان دیگری است و نه الزاماً پیروزی فرد بر اجتماع. تنهایی میتواند لحظهای باشد که در آن فرد ناچار میشود ببیند چه کنشی را مدتهاست به نامِ زندگی، رابطه، انتظار یا حضور دیگری به تعویق انداخته است.
و شاید پرسش اصلی همین باشد: وقتی دیگری نیست، چه چیزی از ما بالاخره امکانِ رخ دادن پیدا میکند؟

Leave a Reply