او در کلمات روح می‌دمد

درباره «آنی هوسپیان»، مترجمی که ادبیات فارسی را به زبان دیگری واگذار نمی‌کند؛ دوباره متولدش می‌کند

نام مترجم معمولاً جایی پایین‌تر از نام نویسنده قرار می‌گیرد. خواننده کتاب را برمی‌دارد، نام نویسنده را می‌بیند، داستان را می‌خواند و در بیشتر موارد فراموش می‌کند کسی پیش از او، این داستان را از یک زبان به زبان دیگری برده است. ترجمه قرار است نامرئی باشد. آن‌قدر نامرئی که اگر خوب انجام شده باشد، خواننده اصلاً به حضور مترجم فکر نکند. آنی هوسپیان از آن دسته است. اما بعضی مترجمان را باید از روی انتخاب‌هایشان شناخت.
در کارنامه او انتخاب متن‌ها اتفاقی به نظر نمی‌رسد. از داستان‌های احمد حسن‌زاده و مهدی رضایی تا آثار نویسندگانی چون سیمین دانشور و غلامحسین ساعدی، و از ادبیات فارسی تا ترجمه‌ی شعر و ادبیات ارمنی، با مترجمی روبه‌رو هستیم که به متن‌هایی گرایش دارد که چیزی بیشتر از روایت روی سطح خود حمل می‌کنند. داستان ممکن است کوتاه باشد. زبان ممکن است ساده به نظر برسد. حادثه شاید در ظاهر کوچک باشد اما زیر این سطح، چیزی آرام و سمج در حال کار است؛ یک استعاره، یک پرسش فلسفی، یک زخم اجتماعی یا تصویری از انسان که به‌سادگی تمام نمی‌شود. این همان جایی است که ترجمه دشوار می‌شود.
ترجمه‌ی چنین متنی فقط پیدا کردن معادل واژه‌ها نیست. مترجم باید بفهمد چرا نویسنده این واژه را انتخاب کرده. چرا جمله در همین نقطه متوقف شده. چرا تصویر خاصی جای توضیح مستقیم را گرفته و کدام بخش از سکوت متن، در حقیقت بخشی از معنای آن است.
در یکی از ترجمه‌های منتشرشده از آنی هوسپیان، شعرِ «برای این‌که» از ادوارد هارنتس، متن کوتاه است اما بر شبکه‌ای از ارجاعات تاریخی و فرهنگی بنا شده. ون‌گوگ، ابوالعلاء معری و یغیشه چارنتس در چند سطر کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. مترجم برای خواننده فارسی‌زبان توضیح می‌دهد این نام‌ها چه کسانی‌اند و چه بار تاریخی و فرهنگی‌ای با خود حمل می‌کنند.
این جزئیات کوچک‌اند اما نشان می‌دهند ترجمه برای هوسپیان ظاهراً فقط عبور دادن کلمات از یک مرز زبانی نیست. مسئله، انتقال جهانی است که پشت کلمات ایستاده است. شاید به همین دلیل باشد که داستان‌هایی که او انتخاب می‌کند اغلب به خواننده اجازه می‌دهند کمی مکث کند.
متن‌های خوب همیشه با صدای بلند خودشان را اعلام نمی‌کنند. بعضی از آنها آرام وارد ذهن می‌شوند. چیزی که ابتدا ساده به نظر می‌رسد، چند ساعت یا چند روز بعد، ناگهان معنای دیگری از آن در ذهن شکل می‌گیرد. این نوع ادبیات بیش از آنکه خواننده را با حادثه سرگرم کند، او را وادار می‌کند دوباره به چیزی که خوانده فکر کند.
ترجمه‌ی چنین متنی شبیه انتقال یک داستان نیست؛ انتقال یک حالت ذهنی است. شاید بتوان یکی از ویژگی‌های ترجمه‌های هوسپیان را همین‌جا پیدا کرد: «متن در زبان مقصد نباید احساس کند که از جایی دور آورده شده است». باید بتواند در زبان تازه، طبیعی و زنده بماند؛ بی‌آنکه پیچیدگی‌هایش را از دست بدهد.
این اهمیت کار مترجم را دوچندان می‌کند. مترجم خوب فقط پلی میان دو زبان نیست. گاهی او کسی است که تعیین می‌کند چه چیزی از یک ادبیات اجازه پیدا کند وارد حافظه ادبی زبان دیگر شود. از این منظر، کارنامه‌ی هوسپیان را می‌توان نوعی نقشه‌برداری ادبی نیز دانست. انتخاب‌های او ما را به نویسندگانی می‌برد که لزوماً ساده‌ترین یا مشهورترین نمایندگان ادبیات معاصر ایران نیستند.
این انتخاب‌ها به جای آنکه تصویری توریستی از ادبیات فارسی بسازند، خواننده را به بخش‌هایی ظریف‌تر و تاریک‌تر از آن نزدیک می‌کنند: انسان، تنهایی، حافظه، جامعه، مرگ، هویت و آن منطقه‌ی مبهمی که واقعیت در آن به خیال تبدیل می‌شود.
و اینجاست که انتخاب حسین آتش‌پرور اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. «چهارده‌سالگی بر برف» داستان نویسنده‌ای است که بیش از اندازه در خود و تصویر ساخته‌شده از خودش زندگی می‌کند. «شهاب سمیع‌آذر»، نویسنده‌ای گرفتار این تصور که بزرگ‌ترین شاعر و نویسنده ایران است. در خیال خود حتی مرگش را به شکل ترور به دست ناشناس‌ها تصور می‌کند. اما داستان همین‌جا متوقف نمی‌شود. خودسوزی او و سپس ورود «سعید آبنوس» به شخصیت او، مرز میان نویسنده، شخصیت و خیال را آشفته می‌کند.
چنین داستانی را نمی‌توان فقط با فرهنگ لغت ترجمه کرد. مترجم باید بفهمد کجا داستان طنز است، کجا هذیان، کجا استعاره و کجا پرسشی جدی درباره‌ی هویت نویسنده و زندگی است. باید بتواند همزمان با صدای شخصیت و فاصله‌ی نویسنده از آن شخصیت زندگی کند. کوچک‌ترین جابه‌جایی در لحن می‌تواند طنز را به جدیت، یا فلسفه را به شعار تبدیل کند.
از همین رو، «چهارده‌سالگی بر برف» را می‌توان یکی از انتخاب‌های قابل تأمل در مسیر ترجمه‌ی هوسپیان دانست. نه الزاماً به این معنا که این اثر «بهترین» ترجمه‌ی اوست بلکه از این جهت که بسیاری از ویژگی‌هایی را که در انتخاب‌های ادبی او دیده می‌شود در یک نقطه جمع می‌کند: لایه‌های استعاری، بازی با هویت، طنز، تاریکی، پرسش فلسفی و بی‌اعتمادی به مرزهای قطعی میان واقعیت و ادبیات. شاید اینجا بتوان معنای دیگری برای کار مترجم پیدا کرد.
آنی هوسپیان تنها داستانی فارسی را به خواننده‌ی ارمنی‌زبان معرفی نمی‌کند. او به خواننده امکان می‌دهد با ادبیاتی روبه‌رو شود که لازم نیست ابتدا درباره‌ی ایران چیزی بداند تا با آن ارتباط برقرار کند. کافی است یک‌بار در شخصیت «شهاب»، غرور، تنهایی یا خیال‌پردازی انسانی را ببیند. کافی است از خود بپرسد چرا یک انسان آن‌قدر به تصویری که از خودش ساخته وابسته می‌شود که سرانجام در همان تصویر ناپدید می‌شود. آن وقت زبان دیگر مانع نیست. ترجمه اتفاقاً کاری کرده است که زبان، تبدیل به خانه‌ی تازه‌ی داستان شود.
شاید به همین دلیل است که مترجمانی مانند هوسپیان شایسته‌ی دیده‌شدن بیشتری هستند. ادبیات جهان فقط با نویسندگانی که از یک زبان می‌نویسند ساخته نمی‌شود. با کسانی هم ساخته می‌شود که تصمیم می‌گیرند کدام صدا را به زبان دیگری برسانند. چگونه آن صدا را زنده نگه دارند. نام مترجم ممکن است  هنوز پایین‌تر از نام نویسنده باشد.اما گاهی، اگر خوب نگاه کنیم، می‌بینیم کسی که نامش آن پایین نوشته شده، در حقیقت یکی از کسانی است که باعث شده اصلاً این داستان به دست ما برسد. درحالیکه در کلمات مدام روح می‌دمد.

CEO & Editor

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *