عشق در فیلم Tell It to the Bees، از جایی آغاز نمیشود که دو نفر یکدیگر را میبینند. عشق از جایی آغاز میشود که یک نفر، برای نخستین بار، دیگری را بدون قضاوت میبیند.
فیلم «آنابل جانکل» که در دهه ۱۹۵۰ بریتانیا میگذرد. در ظاهر داستان رابطهای عاطفی میان «جین»، مادری جوان، و «لیدیا»، پزشکی مستقل و تنها است. اما اگر فیلم را صرفاً در چارچوب یک عاشقانه همجنسگرایانه بخوانیم، چیزی مهم را از دست میدهیم. مسئله اصلی فیلم نه ممنوعیت عشق، بلکه سازوکارهایی است که جامعه با آنها عشق، بدن، مادری و حتی حقیقت را مدیریت میکند.
شخصیت محوری فیلم شاید نه جین باشد و نه لیدیا، بلکه «چارلی»، پسر جین است. او همانند «رناتو» در «ملنا» تماشاگرِ کوچک جهانی است که هنوز زبان لازم برای توضیح آن را ندارد.
در ملنا، پسرک در حال کشف میل است. او بدن زن را میبیند، خیالپردازی میکند، حسادت را تجربه میکند و آرامآرام متوجه میشود که میان میل شخصی و قضاوت جمعی فاصلهای عظیم وجود دارد. چارلی در این فیلم کمتر با میل خودش و بیشتر با میل دیگران مواجه میشود.
او شاهد مجموعهای از صحنههایی است که جهان بزرگسالان را برایش به معمایی اخلاقی تبدیل میکنند: اشکهای مادرش، رفتن پدرش، بوسه پدر با زنی دیگر در خیابان، رقص مادر در حالت مستی، رابطه جنسی دخترعمه در جنگل، خشونت، خیانت و در نهایت رابطه جین و لیدیا.
او هنوز نمیداند کدامیک «گناه» است. فیلم نیز عمداً نمیخواهد خیلی زود به او پاسخ بدهد.
چارلی در موقعیت جالبی قرار گرفته است: بزرگسالان دائماً از اخلاق سخن میگویند، اما رفتار خودشان با قواعدی که اعلام میکنند سازگار نیست.
جین به او میگوید راست بگو و دروغ نگو. اما خود او مجبور است بخشی از حقیقت زندگیاش را پنهان کند. جامعه از «خانواده» و «وفاداری» حرف میزند، اما پدر چارلی خانوادهاش را ترک میکند و رابطهای دیگر دارد. مرد، در عین حال، مدعی است که هنوز شوهر جین است؛ گویی عنوان قانونی شوهر به او مالکیت دائمی بر بدن زن میدهد.
این تناقض برای چارلی مهمتر از خود رابطهی دو زن است.
او میبیند که بزرگسالان میان آنچه میگویند و آنچه انجام میدهند فاصلهای ایجاد کردهاند. شاید به همین دلیل است که زنبورها چنین نقش مهمی پیدا میکنند. چارلی رازهایش را به زنبورها میگوید.
این یکی از زیباترین استعارههای فیلم است، زیرا زنبورها برخلاف جامعه، راز را به دادگاه اخلاقی تبدیل نمیکنند. آنها شنوندهاند، نه قاضی.
در جهان فیلم، حقیقت خطرناک است زیرا وقتی وارد جامعه میشود، بلافاصله به شایعه، قضاوت و مجازات تبدیل میشود.
پس زنبورها نوعی فضای سوم میسازند؛ جایی میان سکوت و اعتراف. چارلی میتواند آنجا چیزهایی را بگوید که هنوز قادر نیست با زبان انسانی بیان کند. و همین جاست که تأکید جین بر «راست گفتن» معنای تازهای پیدا میکند.
یکی از ظریفترین ویژگیهای این فیلم این است که رابطه جین و لیدیا بیش از آنکه بر نمایش شهوت بنا شود، بر امنیت عاطفی بنا شده است. این تمایز اهمیت دارد.
فیلم میتوانست رابطهی این دو زن را به شکل دیگری روایت کند: به عنوان یک عشق ممنوع، یک شور جنسی یا یک شورش علیه اخلاق محافظهکارانه. اما دوربین بیشتر بر لحظاتی مکث میکند که در آنها یکی از این دو زن برای دیگری امنیت، شنیدهشدن و امکان آسیبپذیر بودن فراهم میکند.
این رابطه الزاماً به این دلیل مهم نیست که دو زن یکدیگر را میخواهند؛ بلکه به این دلیل مهم است که آنها در کنار یکدیگر میتوانند بدون مالکیت، دیگری را بخواهند.
این همان چیزی است که در بسیاری از روابط انسانی، و بهویژه در روابط صمیمانه میان زنان، اهمیت بنیادی دارد: احساس اینکه بدن، ترس، اشک و راز فرد میتواند در اختیار دیگری قرار بگیرد بدون آنکه فوراً به ابزار قدرت تبدیل شود.
در اینجا رابطهی جین و لیدیا در برابر رابطهی جین با شوهرش قرار میگیرد. فیلم دربارهی حقیقتی است که جامعه تحمل شنیدنش را ندارد.
وقتی شوهر جین فریاد میزند که «من هنوز شوهرتم»، جمله در ظاهر دربارهی رابطهی زناشویی است، اما معنای پنهان آن بسیار بزرگتر است.
این جمله در واقع میپرسد: شوهر بودن چه حقی ایجاد میکند؟ آیا ازدواج حق مالکیت بر بدن زن ایجاد میکند؟ آیا مرد میتواند خانواده را ترک کند، رابطهی دیگری داشته باشد، اما همچنان ادعا کند بدن زنی که ترک کرده متعلق به اوست؟
فیلم این تناقض را عمداً برجسته میکند. مرد میتواند خانواده را ترک کند و معشوقه داشته باشد، اما وقتی زن دیگری را انتخاب میکند، رفتار او ناگهان به «گناه» تبدیل میشود.
در اینجا دو مفهوم از هم جدا میشوند: خیانت و نافرمانی از هنجار جنسی. جامعه الزاماً به هر دو واکنش یکسان نشان نمیدهد.
داستان «سوفی» که لیدیا در نخستین معاشقه برای جین تعریف میکند، کلید فهم جهان اخلاقی فیلم است. سوفی مورد تجاوز گروهی پسرها قرار میگیرد. اما جامعه به جای اینکه مسئولیت را متوجه کسانی کند که خشونت را اعمال کردهاند، خود سوفی را موضوع قضاوت قرار میدهد.
این همان منطق آشنای قربانیسرزنشی است: وقتی خشونت اتفاق میافتد، جامعه به جای پرسیدن «چه کسی آسیب زد؟» میپرسد «قربانی چه کرد که این اتفاق افتاد؟» حتی واکنش پدر لیدیا نیز نشاندهنده همین ناتوانی ساختاری است. او دخترش را از جامعه دور میکند، اما جامعهای را که او را زخمی کرده تغییر نمیدهد.
لیدیا این درس را با خود حمل میکند: جامعه همیشه از زن محافظت نمیکند؛ گاهی جامعه خودِ زن را به مسئله تبدیل میکند. بنابراین رابطهی او با جین صرفاً یک عاشقانه نیست. لیدیا به زنی تبدیل میشود که میفهمد جین به چیزی بیش از میل نیاز دارد: به امنیت.
اینجا فیلم پرسشی را مطرح میکند که پاسخ سادهای ندارد:
اگر رابطهی مرد متأهل با زن دیگری، رها کردن همسر و فرزند و ادعای مالکیت بر بدن همسر، در جامعه با شدت یکسانی محکوم نمیشود، پس «گناه» دقیقاً چیست؟ آیا گناه همان آسیبی است که به دیگری وارد میکنیم؟
آیا گناه یعنی نقض رضایت؟ یا گناه چیزی است که جامعه به عنوان خروج از هنجار تعریف میکند؟
این سه مفهوم الزاماً یکی نیستند. آسیب، رضایت و هنجار سه معیار متفاوتاند. رابطهای میتواند از نظر جامعه هنجارشکن باشد بدون آنکه در آن خشونت یا اجبار وجود داشته باشد. و رفتاری میتواند از نظر اخلاقی آسیبزا باشد، اما به دلیل سازگاری با نظم اجتماعی، با شدت کمتری مجازات شود.
این همان شکافی است که فیلم آشکار میکند. چرا بوسهی دو زن از خیانت مردانه رسواتر است؟ فیلم پاسخ خود را به صورت مستقیم ارائه نمیدهد، اما ساختار داستان آن را قابل مشاهده میکند. رابطهی مرد و زن در جامعهای که فیلم تصویر میکند، در چارچوب ازدواج، خانواده، تولیدمثل و مالکیت قابل تعریف است. اما رابطهی جین و لیدیا از این چارچوب خارج میشود.
این رابطه نه برای تولید مثل تعریف شده، نه بر مالکیت مردانه استوار است و نه به شوهر نیاز دارد تا مشروعیت خود را از او بگیرد. به همین دلیل، تهدید رابطه فقط جنسی نیست. این رابطه امکان دیگری برای زندگی زنانه نشان میدهد. زنی میتواند بدون آنکه مردی مالک بدنش باشد، صمیمیت داشته باشد. میتواند انتخاب کند. میتواند عشق بورزد. میتواند امنیت پیدا کند. و برای یک نظم اجتماعی مبتنی بر وابستگی، همین امکان میتواند بسیار تهدیدکننده باشد.
فیلم مردسالاری را به مردان محدود نمیکند.
عمه چارلی یکی از پیچیدهترین نمونههای این موضوع است. او از برادرش دفاع میکند، جین را تحت فشار قرار میدهد، دختر خودش را مجبور به سقط میکند و حتی برای تولید شایعه علیه زنان دیگر پول میپردازد. او نشان میدهد که یک نظم اجتماعی برای ادامه یافتن الزاماً به زور مستقیم مردان نیاز ندارد. هنجار زمانی قدرتمند میشود که انسانها آن را درونی کنند و خودشان به عامل اجرای آن تبدیل شوند.
زنان هم میتوانند مراقب رفتار زنان دیگر باشند. مادر میتواند بدن دخترش را کنترل کند. همسایه میتواند دربارهی زن دیگری شایعه بسازد. خانواده میتواند به جای حمایت، مجازات را اجرا کند. مردسالاری در این معنا فقط مجموعهای از مردان قدرتمند نیست؛ نظامی از روابط و قواعد است که میتواند توسط همهی اعضای جامعه بازتولید شود.
شاید مهمترین ایدهی فیلم همین باشد. کنترل همیشه خودش را به صورت «کنترل» معرفی نمیکند. گاهی نامش میشود: آبرو. اخلاق. مادری. طبیعت.
خانواده. حرف مردم. وظیفهی زن. وفاداری. و در نهایت، «هنجار».
به همین دلیل است که شوهر جین لازم نیست بگوید «من میخواهم تو را کنترل کنم». کافی است بگوید: «من هنوز شوهرتم.» در آن جمله، یک نظام کامل حقوقی، جنسی و اجتماعی فشرده شده است.
و چارلی همهچیز را میبیند. به همین دلیل چارلی بیش از یک کودک فرعی است. او شاهد است. شاهد اشک مادر. شاهد خیانت پدر. شاهد بدنهایی که بزرگسالان دربارهشان تصمیم میگیرند. شاهد خشونتی که به نام اخلاق پنهان میشود.
درنهایت چارلی در رابطهای که جامعه آن را ممنوع میکند چیزی میبیند که در بسیاری از روابط مجاز اطرافش وجود ندارد: مراقبت.

Leave a Reply