کافی است تریلر فیلم را ببینیم تا آن را بهسادگی در یک دسته قرار دهیم: دو زن، یک بوسه، یک رابطهی عاشقانه و داستانی دربارهی میل همجنسگرایانه. این برداشت البته کاملاً بیربط نیست اما برای فهم فیلم تقریباً به همان اندازه ناکافی است که خلاصه کردن یک رمان بزرگ به نام شخصیت اصلی آن.
این فیلم محصول ۱۹۸۵، در ظاهر داستان زنی است که در جریان طلاق با زنی دیگر آشنا میشود و رابطهای عاشقانه میان آن دو شکل میگیرد. اما فیلم بیش از آنکه دربارهی «کشف تمایلات زنانه» باشد، دربارهی زنی است که برای نخستین بار مجبور میشود با این پرسش روبهرو شود که آیا زندگیای که سالها برای خود ساخته، واقعاً زندگیای است که خودش انتخاب کرده است؟
ویویان بل»، استاد ادبیات دانشگاه، زنی تحصیلکرده، موقر و بهشدت کنترلشده است. او برای نهایی شدن طلاقش به رنو میآید؛ شهری که قرار است فقط یک ایستگاه موقت در زندگی او باشد.
ویویان ظاهراً از ازدواجی که دیگر نمیخواهدش درحال خارج شدن است اما هنوز از نظر روانی در همان نظم زندگی میکند. او میداند چه چیزی «درست» است، چه چیزی «معقول» است و یک زن تحصیلکرده چگونه باید رفتار کند. چیزی که نمیداند این است که خودش چه میخواهد.
در برابر او «سای» ایستاده است؛ زنی جوانتر، جسور، بیپروا و بیاعتنا به بسیاری از قواعدی که ویوان درونی کرده است. اما سای صرفاً معشوق آیندهی ویویان نیست. او شکلی دیگر از بودن است.
ویویان زندگی را تحلیل میکند؛ سای آن را زندگی میکند. ویویان استاد ادبیات است؛ زنی که احتمالاً صدها روایت دربارهی عشق خوانده، اما هنوز تجربهای که خودش را در آن پیدا کند نداشته است.
سای در کازینو کار میکند؛ جایی که زندگی بر اساس شانس، خطر و امکان شکل میگیرد. این انتخاب تصادفی نیست. کازینو تصویری از جهانی است که Cay در آن راحتتر زندگی میکند: جهانی که در آن نمیتوان نتیجه را تضمین کرد و با این حال باید شرط بست.
ویویان درست در نقطهی مقابل قرار دارد. او میخواهد پیش از زندگی کردن، نتیجه را بداند.
به همین دلیل، جادههای بیابانی فیلم اهمیت پیدا میکنند. سای بارها ویویان را سوار ماشین میکند و او را در فضای باز و بیپناه صحرا با خود میبرد. جاده در اینجا صرفاً مسیر حرکت دو شخصیت نیست؛ مسیر خروج ویویان از محیطهای کنترلشدهای است که هویت او را تعریف کردهاند. سای او را به جایی میبرد که دیگر دانشگاه، شوهر، عنوان شغلی و قواعد اجتماعی نمیتوانند به جای او تصمیم بگیرند.
صحرا نیز استعارهای دقیق برای این وضعیت است: فضایی خالی از نشانههای آشنای زندگی شهری، جایی که آدم ناچار است بدون نقشهی قبلی حرکت کند.
سای در این سفرها ویویان را به سمت پاسخ مشخصی هدایت نمیکند. او بیشتر او را در «لحظه» نگه میدارد. ویویان عادت دارد اگر چیزی را نفهمد، از آن فاصله بگیرد؛ اما سای مدام او را وادار میکند بماند، تجربه کند و احساس کند.
حتی صحنهی رابطهی جنسی دو زن نیز در این فیلم برخلاف انتظار، جنبهی نمایشی و تحریکآمیز ندارد. فیلم تقریباً هیچ علاقهای به تبدیل کردن رابطهی جنسی به spectacle ندارد. بوسه و رابطه، هدف روایت نیستند؛ نشانهی تغییری عمیقترند. سای شرایطی فراهم میکند که ویویان بتواند با میلی مواجه شود که پیش از این اجازهی ظهور پیدا نکرده بود.
بنابراین پرسش فیلم این نیست که «ویویان واقعاً چه گرایشی دارد؟» پرسش بنیادیتر این است: چرا ویویان تا این اندازه از پاسخ دادن به این سؤال میترسد؟
اینجاست که تناقض شخصیت او آشکار میشود. زنی که خودش قربانی قضاوت دربارهی ازدواج و زندگی عاطفیاش بوده، هنوز دیگران را با همان معیارها قضاوت میکند. رهایی از هنجار، بهسادگی با کنار گذاشتن آن اتفاق نمیافتد؛ هنجار ابتدا باید از درون انسان بیرون کشیده شود.
و طلاق در فیلم دقیقاً به همین دلیل اهمیت دارد. طلاق ویویان در پایان رابطهی او با سای نهایی میشود، اما آزادی او پیش از آن اتفاق افتاده است. از نظر حقوقی، او هنوز همسر است؛ از نظر وجودی، دیگر همان زنی نیست که وارد رنو شده بود. رابطه با Cay پیش از آنکه طلاق رسمی شود، چیزی را در ویویان آزاد کرده است.
به همین دلیل صحنهی پایانی در قطار را نباید صرفاً پایان یک رومانس دانست. ویویان در آغاز فیلم زنی است که درون یک زندگی ازپیشنوشتهشده قرار دارد. در پایان، برای نخستین بار انتخاب میکند که به سوی چیزی نامعلوم حرکت کند.
قطار به سمت آینده میرود، اما فیلم نمیگوید آینده چه خواهد بود. آیا رابطهی آنها دوام خواهد آورد؟ آیا نیویورک آنها را خواهد پذیرفت؟ آیا ویویان میتواند زندگی تازهای بسازد؟ فیلم پاسخ نمیدهد.
چون مسئلهی اصلی، رسیدن نیست. مسئله، انتخاب کردن است.
شاید به همین دلیل صحرای دلها را نباید فقط فیلمی دربارهی «امیال همجنسگرایانه» دانست. این فیلم پیش از آنکه دربارهی نامی باشد که برای میل خود انتخاب میکنیم، دربارهی حق انتخاب کردن زندگیمان است. دربارهی زنی که تمام عمرش دربارهی عشق خوانده، اما تازه در میانهی یک بیابان یاد میگیرد که عشق چیزی نیست که فقط بتوان آن را فهمید؛ گاهی باید خطر کرد و آن را زندگی کرد.
و شاید معنای واقعی فیلم همین باشد: سای ویویان را به جایی نمیبرد تا زن دیگری شود. او فقط آنقدر در جاده نگهش میدارد تا ویویان دیگر از مواجهه با خودش فرار نکند.

Leave a Reply