وقتی جامعه یک صمیمت را به رسوایی تبدیل می‌کند

ویلیام وایلر در The Children’s Hour (1961) فیلمی درباره همجنس‌گرایی نساخته است؛ دست‌کم نه فقط درباره آن. فیلم، در سطح عمیق‌تر، درباره جامعه‌ای است که می‌تواند یک رابطه خصوصی، یک شایعه و حتی یک بوسه بر گونه را به «مسئله‌ای اجتماعی» تبدیل کند. سپس همان مسئله را چنان بزرگ کند که زندگی انسان‌هایی را که در مرکز آن قرار دارند، نابود کند.
داستان از ارتباطی کاملاً معمولی آغاز می‌شود. دو زن جوان، «کارن» و «مارتا»، از کودکی یکدیگر را می‌شناسند. اکنون مدرسه‌ای را با هم اداره می‌کنند. صمیمیت آنها، در آغاز، چیزی نیست که نیاز به توضیح داشته باشد. آنها با هم بزرگ شده‌اند. با هم کار کرده‌اند و زندگی مشترکی ساخته‌اند. اما کافی است یک کودک درباره رابطه آنها ادعایی مطرح کند تا همین صمیمیت ناگهان معنای دیگری پیدا کند.
نکته مهم این نیست که شایعه، دروغ است. نکته مهم‌تر این است که چرا جامعه آماده است آن را باور کند.
دو زن بالغ حقیقت را انکار می‌کنند، گریه می‌کنند و تلاش می‌کنند توضیح دهند که چنین چیزی وجود ندارد. با این حال، روایت یک کودک بر صدای آنها غلبه می‌کند. جامعه به جای اعتماد به زنانی که زندگی خود را بهتر از هرکس دیگری می‌شناسند، به داستانی اعتماد می‌کند که با ترس‌ها و پیش‌داوری‌هایش سازگار است.
در اینجا فیلم از مسئله همجنس‌گرایی عبور می‌کند و به مسئله اعتبار زن می‌رسد: چه کسی حق دارد درباره زندگی یک زن سخن بگوید؟ و چه کسی حق دارد سخن او را باور کند؟
همچنین درباره کنترل بدن و میل زن استThe Children’s Hour.
در جهانی که فیلم به تصویر می‌کشد، رابطه زن و مرد، حتی اگر پنهانی باشد، الزاماً به یک بحران اخلاقی عمومی تبدیل نمی‌شود. اما یک بوسه میان دو زن می‌تواند به رسوایی، طرد اجتماعی و حتی خبر روزنامه تبدیل شود.
مردانی که در خیابان به زنان نگاه می‌کنند یا درباره آنها قضاوت می‌کنند، بخشی از منظره عادی جامعه‌اند؛ اما وقتی دو زن درباره میل و رابطه خود از چارچوب پذیرفته‌شده خارج می‌شوند، جامعه ناگهان ادعای مالکیت اخلاقی بر زندگی آنها پیدا می‌کند.
اینجاست که فیلم پرسشی ناخوشایند مطرح می‌کند: اخلاق چیست؟
آیا اخلاق واقعاً بر اصولی مانند صداقت، مسئولیت و آسیب نرساندن به دیگری بنا شده است؟ یا گاهی چیزی نیست جز مجموعه‌ای از هنجارها که آن‌قدر تکرار شده‌اند که جامعه آنها را با اخلاق اشتباه گرفته است؟
فیلم پاسخ مستقیمی نمی‌دهد، اما رفتار آدم‌هایش این پرسش را جدی می‌کند. کسانی که درباره دو زن قضاوت می‌کنند، لزوماً خود را آدم‌های بی‌رحمی نمی‌دانند. آنها تصور می‌کنند از کودکان، خانواده و اخلاق محافظت می‌کنند. همین مسئله فیلم را ترسناک‌تر می‌کند. خشونت اجتماعی همیشه با نفرت آشکار آغاز نمی‌شود. گاهی با جمله‌ای شروع می‌شود که گوینده آن را کاملاً موجه و اخلاقی می‌داند.
تراژدی مارتا زمانی کامل می‌شود که قضاوت جامعه از بیرون به درون او منتقل می‌شود. در ابتدا جامعه او را متهم می‌کند. در پایان، او دیگر فقط با قضاوت دیگران نمی‌جنگد بلکه با تصویری که جامعه از خودش در ذهن او ساخته است می‌جنگد. این شاید دردناک‌ترین بخش فیلم باشد. جامعه دیگر لازم نیست او را مجازات کند. قضاوت، درونی شده است.
پایان فیلم به همین دلیل بیش از یک پایان تراژیک است. مارتا خودکشی می‌کند اما جامعه‌ای که او را به این نقطه رسانده همچنان پابرجاست. والدین و دیگران در فاصله‌ای ایستاده‌اند و شاهد نتیجه‌اند. گویی فاجعه‌ای رخ داده که هیچ‌کس مالکیت آن را نمی‌پذیرد. هیچ‌کس به تنهایی مسئول مرگ او نیست اما مجموعه‌ای از قضاوت‌ها، ترس‌ها و بی‌اعتمادی‌ها او را به سوی آن سوق داده‌اند.
و این شاید تلخ‌ترین پرسش The Children’s Hour باشد: وقتی قضاوت اجتماعی زندگی یک انسان را نابود می‌کند، مسئولیت با چه کسی است؟
فیلم بیش از شصت سال پیش ساخته شده، اما پرسشش قدیمی نشده است. هر جامعه‌ای می‌تواند برای خود مرزهایی میان «طبیعی» و «غیرطبیعی»، «اخلاقی» و «غیراخلاقی» بسازد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این مرزها دیگر فقط درباره رفتار نیستند، بلکه درباره ارزش و حق زندگی انسان‌ها تصمیم می‌گیرند.
وایلر در نهایت ما را مجبور نمی‌کند درباره دو زن قضاوت کنیم. او دوربین را به سمت کسانی برمی‌گرداند که قضاوت می‌کنند و می‌پرسد: اگر اخلاق شما به قیمت نابودی انسان دیگری تمام شود، چه چیزی واقعاً اخلاقی باقی مانده است؟

منتقد فیلم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *